مشیری را با مشق من بدنام نکنید

امروز عزیزی برایم مطلبی را فرستاد که پر از تعجب شدم. غزلی که بیشتر از دوازده سال پیش آن را نوشته بودم و قبلن این غزل را به نام ناشناس این طرف و آن طرف دیده بودم و چندان هم اتفاق مهمی به نظرم نمی آمد که بخواهم بگویم: ایهاالناس! این غزل مال من است. ناشناسان را با این غزل بدنام نکنید!

چون آن ها که نام من ِ شاعر را نمی دانستند را مخاطبان جدی شعر دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد نمی دانستم. پس هرچه دوست داشتند می نوشتند . البته این را هم بگویم خودم هم خیلی تمایلی ندارم با برچسب شعر چندصباحی بگذارنم. فاصله ی شعر و ورزش این روزها بسیار است و ورزش پیشه ی پیشه گری چون من شده. با آن که هنوز هم عاشقانه ادبیات و به خصوص شعر و به ویژه غزل را دوست دارم و به هر بهانه این ها را به هم ربط می دهم . کلاه از سر به احترام سعدی و ابتهاج و خیلی های دیگر برمی دارم. اما دور افتادن از جریان جدی ادبی روزگار ما سببی بر این انزوای ناخواسته است. از سویی خیلی هم در پی انتشار شعر در این وب سایت نیستم. اما از آن جا که سه هزار نفری آن غزل را به اسم شعر نو!!! –البته احتمالن- و به نام جناب استاد فریدون مشیری خوانده بودند، بد ندیدم تا اصل آن را این جا بگذارم و بگویم: عالی جنابان ادمین و مدیران بی جیره و مواجب فضای مجازی! فضای حرف و قلم من را نه، ولی حداقل فضای شعری بزرگان را بشناسید و بعد مشق دیگرانی چون من را به این و آن نسبت دهید که بدنام شان می کنید! آخر من کجا و زنده نام مشیری کجا؟

IMG_9969

از آن جا که ادمین های تلگرام چیزی نمی شنوند و نمی توان با آن ها در ارتباط بود و مثل رادیو تلویزیون خودمان فقط گوینده اند و نمی توانند شنونده باشند و به قول معروف حرف به خرج شان نمی رود، چاره ای جز انتشار این کار در این فضا نداشتم.

می توانید غزل را در ادامه هم بشنوید.

نه کسي منتظر است، نه کسي چشم به راه

نه خيال گذر ازکوچه ما دارد ماه

بين عاشق شدن و مرگ مگر فرقي هست ؟

وقتي از عشق نصيبي نبري غير از آه

به چه دل خوش کند آن خسته پلنگي که فقط

حاصلش زخم شد از پنجه کشيدن بر ماه

به اميد گذر قافله از دشت مباش

به عزيزي نرسد هر که درآيد از چاه

چشم بسته است خدا بر همه بدهاي جهان

تا که يک وقت نبيند تو بيفتي به گناه

 

اما به این بهانه بد ندیدم یک نوشته ی قدیمی را با اندکی تغییر بازنشر کنم.

در مورد کشورهای دیگر فرصتی برای مطالعه نداشتم و طبیعی است اطلاعی ندارم. پس طبیعی ترین حالت هم قضاوت نکردن است؛ اما در مورد ایرانی ها می شود ادعا کرد آدم هایی هستیم به غایت با رفتارهای احساسی. با کلیشه هایی که هر روز دیوارهاش افراشته تر می شود و خودمان هم اصلن بدمان نمی آید و تازه خیلی هم راضی از این اتفاقیم.

این را توی شادی ها و غم ها و خنده ها و گریه هامان می شود پیدا کرد. این را لابلای همه ی جمله های قصار و غیر قصاری که به جنابانی مثل شریعتی و پناهی و کوروش و از این دست نام ها نسبت می دهیم پیدا کنید.

یاد یک خاطره ی قدیمی افتادم. بخشی توی برنامه های رادیویی و تلویزیونی بود که اسمش را گذاشته بودند “کلام بزرگان” و از آن جایی که این عالی جنابانِ بزرگان که ما می شناختیم، آن همه جمله ی قصار نداشتند، من و جمعی دیگر از دوستان نویسنده گاهی اوقات مجبور بودیم جور دوستانی مثل کنفوسیوس و افلاطون و ابن سینا و شکسپیر و رابعه ی بلخی یا به قول برخی دوستان قزداری و ماری کوری و بقیه ی بزرگواران را بکشیم و در حق شان برادری کنیم و کلی جمله های کوتاه و شنیدنی خودِ بی نام و نشان مان را به نام آن ها سند بزنیم.

جالب این جا بود وقتی پای اسمارت فون ها به زندگی مان باز شد و سر از وایبر و واتس اپ و لاین و این اواخر تلگرام و البته بقیه ی این اپ های رسانه ها و شبکه های مجازی  باز شد، دیدم بقیه هم می خواهند برادری تاریخی من و این بزرگواران را به خودمان ثابت کنند و خیلی از جمله ها را با نام های باربط و بی ربط برایم می فرستادند. تازه بعضی وقت ها بین علما هم اختلاف می افتاد در مورد صاحب جمله!

از این رهگذر خسرو شکیبایی همیشه دوست داشتنی و بهروز وثوقی و ناصر ملک مطیعی و آل پاچینو و دی کاپریو و خیلی های دیگر به جمع فلسفه دان های بزرگ وارد شدند. بعد چندی فهمیدم به واسطه ی جمله های من و امثال منِ گردن شکسته و البته دیالوگ های بعضن خوب برخی فیلم نامه نویس ها، این بازیگران تاریخ سینمای ایران و جهان شدند از پایه های استوانه ی فلسفه و اخلاق و هزار جور دانش انسانی دیگر در روزگار ما!

بماند…

فعلن که خوب بر خرِ نامرادِ مرادِ احساس سواریم و جولان می دهیم و می دهند.

به این جمله های قصاری که داستان شان چند خط بالاتر رفت، اضافه کنید دعا “برای شفای کودک سه ساله ای” که ارسال آن به چند ده نفر دیگر “تم وایبرت رو قلبی می کنه”. از دستگاه های آندوسکوپی آلوده به ایدزی که خبر مشکوک بودن آن ها به اردی بهشت ۹۱ برمی گشت و خرداد ۹۴ دوباره می افتاد روی بورس تلگرام. تازه! ایران هر روز آن قدر هم بیکار بود و مسأله ای واجب تر از این در این کشور نبود که از گوگل به خاطر خلیج عربی و فارسی شکایت کند.

قصه ای که سال ۲۰۱۰ جعلی بودنش اعلام شد و گفتند یک سوری ساکن مالزی این کار را کرده. “هُمام القرانی” نام آن جاعل بوده و کلی هم از حق تبلیغ و فروش آی دی های کاربران پول به جیب مبارک زده. که حتا اگذ این حرف را هم نپذیریم یکی بین این همه رای دهنده نبود که بپرسد:” آقا! کجای ایران به کجای گوگل شکایت کرده؟؟؟؟” از آن طرف هیچ کدام این ها هم به ذهنش خطور نکرد که کاربران گوگل به اندازه‌ای هستند که نیازی به راه‌اندازی سایتی مجزا برای نظرسنجی در شرکت عریض و طویل گوگل نباشد. اگر هم روزی لری پیج و سرگئی برین -که سازندگان بهترین موتور جستجوی جهانند- دل شان به حال خلیج فارس ما سوخت، همین کار را اگر از طریق مشترکان جی‌میل انجام دهند. آن وقت هم آمار دقیق‌تری خواهند داشت هم سریع تر به نتیجه ی مورد نظر می رسند.

هیچ کس هم نپرسید اصلن اگر انقدر قضیه جدی است چرا هیچ کانال رسمی آن را اعلام نکرده و چرا توی متن این پیام نه اسم ارگانی هست و نه رفرنسی برای تایید!؟

اضافه کنید به این مسئله ها جیلان نشدن گیلان، افسانه های غبارآلود جناب پروفسور سمیعی، پاناسونیک ژاپنی ها و میز کار اوباما، جشنواره ها و افتخارهای بی بدیل ایرانی ها و پرشکوهی تاریخ ایران از ۵۰۰۰ سال تا ۵۰ سال پیش را. تلخی اسیدپاشی ها را که گاهی خودمان تلخ تر از زهرمارش کردیم و …

آن ها که این پیغام ها را بازنشر می کردند، بازی را خوب می دانستند و بنا به دلیل هایی که جای بررسی آن در این گفتار نیست، وقتی دیدند بازار میهن پرستی و عرق دینی و از این دست عُلقه ها داغ است، یک جمله ی «ایرانی یا بچه مسلمون یا شیعه یا چیزی شبیه به این نیستی اگه کپی نکنی» می زنند تنگ آن خزعبلی که نوشته اند و ما هم برای اثبات ایرانی بودن و مسلمان بودن و شیعه بودن از ابزار قدرتمند اما خیلی نامحترم Copy, paste به شیواترین شیوه ی ممکن بهره می گیریم.

 

اگر دوست داشتید برای راستی آزمایی خودمان هم که شده به این سیاهه، موردهایی از این دست را اضافه کنید.

خدا را چه دیدی! شاید این خودش شد کمپینی برای مبارزه با خرافه و موج سواران احساس مردم.

بگذریم! شعر را گوش کنید:

نویسنده: حسین شریفی

من حسین شریفی هستم. 53 روز از تابستان گذشته بود و برگه های تقویم بیست و دوم امرداد را نشان می داد که به دنیا آمدم. کارشناس ارشد علوم ارتباطات اجتماعی هستم. از سال 1380 هم کار در رادیو را آغاز کردم. در شبکه های تلویزیونی یک، دو، سه، پنج، خبر و ورزش شاید مرا شنیده باشد و نزدیک 10 سال هم هست که از آنتن رادیو ورزش میهمان تان هستم. تا چند ماه پیش هم در شبکه ی تلویزیونی ورزش برنامه هایی چون این جا فوتبال، میدان و ژرفا را اجرا می کردم. دو ماهی هست که دوباره به لطف دوستان رادیو را تجربه می کنم.

اشتراک گذاری این نوشته

۴ دیدگاه

  1. درود برشما آقای شریفی
    با دیدن این شعر در اولین نگاه شک کردم که نباید برای مشیری باشد! و وبا جستجو در گوگل به اینجا رسیدم.
    امید که روزی دیگر شاهد این دست اشتباهات، چه سهوا و چه مغرضانه!! نباشیم.
    لینک این شعر در وبلاگم:
    http://n-poems.blogsky.com/1394/12/29/post-2516

    پاسخ دادن
    • جناب نیمای عزیز بسیار متشکرم از لطف حضرت عزیزتان و سپاس بابت اطلاع رسانی.

      پاسخ دادن
    • نازنین بانوی گرامی
      ممنونم از شما.

      پاسخ دادن

بازتاب های این مطلب

  1. نه کسی منتظر است - عاشقانه هاعاشقانه ها - […] مشیری را با مشق من بدنام نکنید […]

دیدگاه شما چیست ؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *